این نفخه ی آشنایی بوی کدامین غریب است؟
امشب از این کوی بن بیت باپای سر می توان رشت
روشن چراغ دل ودست بانور ((امن یجیب))است
درسوگ گل های پرپر گفتی وبسیارگفتیم
امروز می بینیم اما مضمون گل ها غریب است
در مسجد سینه چندی است تامسجدم نوحه خوانی است
برمنبر گونه شب ها این گونه اشکم خطیب است:
((ازسنگ های بیابان خاموش بودن عجیب است
از ما که هم کیش موجیم این گونه ماندنعجیب است))
خشکید جوی ترانه بی گریه های شبانه
این نغمه ی عاشقانه سوز دلی بی شکیب است
با اشتیاق زیارت یاران هم دل گذشتند
انگار تنها دل من از عاشقی بی تصیب است



%20copy.jpg)
پنجــــــــــره فولاد امام رضا ع ...
براتِ " آدم " شدن ميده....
هر كه دارد هوس " آدم " شدن....
بسم الله....
.
.
دعامون كنيد...همين!!
مولاي من! تو را امام غريب مينامند، ميدانم بد ميزباني بودند و در مهماننوازي وفا نكردند.
مولاي من! بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستي؛ تو ميزبان گريهها و نيازها؛ غمها و دلتنگيهاي ما هستي.
تو كه غريبي را احساس كردهاي! حال غريبهها به آستان كرم تو چشم دوختهاند و به دستان پر مهرت توسل كردهاند.
مولاي من! ميخواهم از زائراني بگويم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشتهاند تا نفسي مهمان شوند و از مي عشق تو بنوشند.
مولاي من! ميخواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگويم كه سجدهگاه قدوم مهمانانت شده است؛ از كبوتران عاشقي كه گرداگرد حرم پاك تو ميچرخند و تو را طواف ميكنند؛ از نسيم بگويم كه بيرق گنبدت را بوسهاران ميكند و عطر دلرباي تو و اشك تمناي زائرانت را به اوج افلاك ميبرد.
مولاي من! ميخواهم از آسمان بگويم كه هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانيه از تو جان ميگيرد و در پيشگاه شكوه تو جان ميدهد.
اي آفتاب مهرباني! ميخواهم از خورشيد بگويم كه هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ ميزند و از ضريح تو نور ميگيرد.
اي حجت خدا! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهايي خود را ميشكند و خاك پايشان را به سينه زخمآلود خود ميزند كه عمري است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواقها، درها و ديوارهايي كه از نفس مهمانانت پِر ميگيرند و به ضريح پاك تو ميرسند.خوش به حال منارهها وكاشيها!
خوش ب حال دلهای که دلداده ی توهستند......
امام رضا
میدونم آسمون حرمت ستاره بارونه
فرشته ها هم همیشه و هر لحظه در حال گذرن
پس دلمو پرواز میدم به صحن وسرات تا بازم آروم بگیرم.

شبى تنها
میان این همه رؤیا
تو را دیدم ...
تو را با قامتى زیبا
میان دشتى از گلها
کنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم
و من سر تا به پا حیرت
دلم سنگین از این غمها
از این دنیا
که ناگه
آهویى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدایى از دل دریا
چنین مى خواند :
به قربان پناه گرمت اى مولا !
تمام صورتم را اشک ها پر کرده بود، آرى
چنین رؤیا مرا واداشت
که بنویسم :
به قربان پناه گرم تو آقا ...
